آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

11 ماهگیت مبارک پرنسسم

آوین تا این لحظه ، 10 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 22 دقیقه و 34 ثانیه سن دارد   وای چه بزرگ شدی قند عسلم   کارایی که بلدی انجام بدی:     کامل 4 دست و پا میری مثل فشنگ از هر جایی واسه بلند شدن استفاده     میکنی و راه میری اونقد نانای میکنی که آخرش خودتم خسته میشی فقط کافیه صدای یه موزیک     بشنوی دستات میره رو هوااااا     بای بای کردن هم یاد گرفتی     قهر کردن که دیگه نگو ..........     وقتی میخونیم تاپ تاپ خمیر نون و پنیر..دستاتو میکوبی که به پشت یکی بزنی     عاشق بیرون رفتن و ددری ه...
15 خرداد 1392

چشمهایت

ای نگاهت رونق فردای من/در تو معنی می شود دنیای من   ای کلامت بهترین اثبات عشق/با تو ماندن آرزو،رویای من     پ.ن:اینم شاهکارای پشه های بدجنسه که رو صورتته ...
15 خرداد 1392

روزتان مبارک ای قهرمانان زندگی من، پدرم و همسرم

پدر جان تو به من آموختی که ساده زیستن زیبا است و من پنداشتم ساده نوشتن هم همچون ساده زیستن زیباست این بهانه ای شد که بگویم بی نهایت دوستت دارم در روز پدر خداوند را با ناب ترین نیایش ها شاکرم و عاشقانه قلبم را تقدیمت می کنم     همسرم یادت در اندیشه من نامت در قلب من بودن در کنارت آرزوی همیشگی من است روزت مبارک       ...
2 خرداد 1392

عککککککککس

gangnam style     .. در حال تلاش برای 4 دست و پا رفتن         13 بدر92       خونه مامان بزرگ         همراه با دختر خاله من سرور       خونه خاله زکی     بذار ببینم چه مزه ای میده ؟؟؟     ممممممممممم خوشمزه هست .........     بذار اینا رو هم یه امتحان بکنم  مامانم که خیلی دوس داره       وااااااااااا چرا همش پخش شد اینور اونور؟؟؟؟؟؟؟     یه شکلاتم برد...
2 خرداد 1392

شیطون بلای 10 ماهه من

روزا و شبا پشت سر هم میگذره و ما شاهد بزرگ شدنت هستیم روز به روز ناز و شیطون میشی و هممون رو سرگرم میکنی از کارایی که میکنی بگم : عاشق نانای کردنی تا صدای آهنگ میاد زودی 2 تا دستاتو بالا میبری و بالا پایین میزنی به زبون خودت همش غر میزنی عاشق سیم و وسایل خطرناک هستی 15 اردیبهشت هم واسه اولین بار 4 دست و پا رفتی اونم خیلی با نممممممک  یه دستت زیرت میموند و به عنوان تکیه ازش استفاده میکردی خلاصه که ما هم کلی ذوق میکردیم   مامان جون هم از مشهد اومده و واست کلی سوغاتی آورده یه عینک هم واست خریده آخه گلم عاشق عینکی هر کیو میبینی که عینک داره زودی میکشیش   ...
17 ارديبهشت 1392

▓▒░♥♥♥به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی مادر. ♥♥♥ █▓▒░ روزت مبارک

  مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت. شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم. مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد. ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر. تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است. ... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و...
17 ارديبهشت 1392

زمان چه زود میگذره !!!

عسلکم خیلی وقته که نیومدم تا وبت رو آپ کنم آخه یکم درگیر و مشغولم خونمون رو فروختیم و واسه یه مدت اومدیم خونه  مامان جون اینا بهمون خیلی خوش میگذره مخصوصا به شما  کلیی با مامان جون و باباجون بازی میکنی و حسابی سرگرممون میکنی 2 تا دندون هم از بالا درآوردی واااااااااای باورم نمیشه که 10 ماه از با هم بودنمون میگذره آخ که چقدر زمان زود میگذره از کارای جدیدت بگم : دالی بازی رو که خیلی دوس داری خیییییییلی هم مواظب وسایلات هستی نانای میکنی واسمون خیلی هم دوست داری دد دد و ماما ماما میگی جمعه 6/2/92 مامان جون و مامان بزرگ من رفتن مشهد هنوز نرفته دلمون واسشون تنگ شده اون روز با هم رفتیم عرو...
7 ارديبهشت 1392

زنگی با تو چقدر قشنگه !

زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آروم به روي شونم، شيرينم وقتي که خسته از اين زمونم اي غمِ عشقِ تو چارهً من بودنت عمر دوبارهً من توي اين شبهاي بي ستاره چشماي قشنگ تو ستارهً من، ستارهً من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ خوبِ من، اي طبيب مهربون دلِ بيمارِ من ماه من، چشم تو چراغِ روشن به شبِ تار من يار من، وقتيکه پر از بهونم تويي غمخوارِ من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ اي غمِ عشقِ تو چارهً من بودنت عمر دوبارهً من توي اين شبهاي بي ستاره چشماي قشنگ تو ستارهً من، ستارهً من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آ...
19 فروردين 1392

یه سرما خوردگی

گلم روزای 4-5 عید یه کوچولو مریض شدی همش بدنت داغ بود مخصوصا سرت همش ناله میکردی و کلا بجز شیر چیزی نخوردی اونقد نگرانت بودم که خدا میدونه بردمت دکتر گفت یه ذره سرما خوردی و یه شربت بهت داد روز بعدش خونه مامان بزرگم دیدم بدنت دونه های قرمزی زده و اوووووف خیلی ترسیدیم فکر کردیم که سرخک گرفتی بازم بردیمت دکتر گفت به اون شربت حساسیت کردی یه آمپولم بهت زدن الهی مامان فدات بشه که زیاد گریه نکردی این چند روزم همش خونه مامان جون بودیم شبا هم همینجا میخوابیدیم  آخه تو همش اذیت میکردی  نمیتونستی بخوابی تو این چند روزم لاغر شدی واقعا مامان جون و بابا جون و دایی مهدی و بابایی برات خیلی خیلی زحمت میکشن دست همشون درد...
12 فروردين 1392